او برفت و آنهاكه مكركردند هم بروند!
امروز، در خبرها خواندم كه آيت ا… العظمي منتظري دارفاني را وداع گفته اند. نمي خواهم به رسم سنت مرسوم در جامعه اي ايراني ، اكنون كه او ديگر در قيد حيات نيست، از او بت بسازم و يا قباي قداست بر تن او كنم چه كه او در زمان حياتش نيز نخواست كه با او چنين كنند و چنانكه گفته اند:« از يك مرد، دو چيز دفاع مي كند زمان اش و زندگي اش» اما نمي توانم ازبيان خاطره اي كه يكي از اقوام نزديك ام -كه از زندانيان سياسي پيش از انقلاب است – وچند روز پيش برايم تعريف كرد، صرف نظر كنم.
چند روز پيش به صحبت، در ميان جمعي نشسته بودم كه سخن به آيت ا…العظمي منتظري كشيده شد و من اشاره اي كردم به دوران اقامتم در قم و روزي كه به حسينيه و دفتر آقاي منتظري حمله شد و شاهد بودم كه طلاب جوان با هيجان و قربه الي ا… دسته دسته جزوات و كتب دفتر ايشان را به خيابان مي ريختند و بازيادم مي آيد كه در ميان آن اوراق، چشم ام به چند مجله «ايران فردا» افتاد كه ارگان نهضت آزادي بود و كمي بعد هم توقيف شد.

او رفت و اين قوم که اين مکر ساخته بودند نيز برفتند، رحمهالله عليهم. و اين افسانهاي است بسيار با عبرت. و اين همه اسباب منازعت و مکاوحت، از بهر حُطام دنيا، به يک سوي نهادند. احمق مردا که دل در اين جهان بندد، که نعمتي بدهد و زشت باز ستاند
درآن جمع، سخن از اين رفت كه اين جهان، كوه است و فعل ما ندا و ذكر آناني كه به منتظري هتاكي كردند و هريك به نوعي گرفتار همان منطق مذموم خود شدند و دراين ميان نامي هم از عبدالله نوري به ميان آمد كه به زعم انحراف منتظري به صرافت تخريب حسينيه او افتاد وعاقبت خود در «آينه» آن چيزي را ديد كه منتظري بسيار زودتر از وي در «خشت خام» ديده بود .
ترديدي نيست، اكنون كه منتظري در ميان ما نيست به تحقيق در يافته ايم كه هرآنچه وي نسبت به وقوع ناميمون آن هشدار داده بود، رخ داد و اين پير بي پيرايه ي روشن ضمير براي بيان حقيقت و افشاي ظلم تا چه حد حب دنيوي را در نفس خود خوار و خفيف كرده بود و چگونه حتي در دوران پيري و كهولت كه طبع آدمي به سوي محافظه كاري و پذيرش سوق داده مي شود، همچنان آن روحيه ي مبارزه جويي و حق طلبي را حفظ كرده بود .
در جمع مذكور وقتي سخن از گردش ايام و بازي روزگار آمد، يكي از زندانيان سابق دستي بر زانو زد و با تحسر گفت :«هيچ وقت يادم نمي رود كه در زندان، بيشترين شكنجه و توهين را آقاي منتظري و طالقاني كشيدند» و هم او مي گفت كه چگونه منتظري را حتي به هنگام ملاقات، سوار وسيله اي شبيه به قفس مي كردند و او كه پيشنهاد داده بود، عروسش بر نوه نورسيده؛ نام «روح الله »را بگذارند تا تداعي نام خميني را در آن دوران پرآشوب كند، حتي در قفس نيز آرام نمي نشست و به محض رويت ملاقات كننده، با صداي بلند فرياد مي زد:«روح ا… جان خوب است؟» يا«اي من قربان روح ا… بشوم»تا بلكه با اين روش بازهم ثابت كند كه عزم راسخ او خدشه اي نپذيرفته و او هنوز هم حاضر است براي كسي كه در آن دوران نماد عدالت طلبي و آزادي بود هزينه بدهد.
رفتار با منتظري در سال هاي بعد از انقلاب البته آن رفتاري نبود كه در شان و مقام وي باشد و طولي نكشيد كه با ظهور افرادي نورسيده و نوكيسه او در تيررس حملات و توهين هايي قرار گرفت كه مدت زماني بعد خود مرتكبين اش مقهور منطق شوم خود شدند هرچند اكنون اين عبرت تلخ را هم درعداد كرامات پيرمرد خانه نشيني تلقي مي كنند كه در روزهاي ابري پس از انتخابات هم، نام او چنان كه زيبنده اش بود بر تارك نداي حق طلبي ملت ايران مي درخشيد.
اضافه چيزي ندارم كه بگويم زيرا كه تاريخ ناگفتني هايي را خواهد گفت كه زبان الكن ما به جبر زمانه يا خوف ارباب قدرت در نطفه عقيمش مي كند اما نمي دانم چرا از زماني كه خبر فوت آيت ا… را شنيده ام اين چند سطر آخر داستان حسنك وزير و چگونگي بردار شدن وي به قلم بيهقي، مدام در ذهنم تكرار مي شود:
:«…اين است حسنک و روزگارش و گفتارش، رحمهاللهِ عليه، اين بود که گفتي:«مرا دعاي نيشابوريان بسازد.» و نساخت. و اگر زمين و آبِ مسلمانان به غصب بستد، نه زمين ماند و نه آب. و چندان غلام و ضياع و اسباب و زر و سيم و نعمت هيچ سود نداشت. او رفت و اين قوم که اين مکر ساخته بودند نيز برفتند، رحمهالله عليهم. و اين افسانهاي است بسيار با عبرت. و اين همه اسباب منازعت و مکاوحت، از بهر حُطام دنيا، به يک سوي نهادند. احمق مردا که دل در اين جهان بندد، که نعمتي بدهد و زشت باز ستاند».
کاوش نوشتههای همدسته: يادآوري
برچسبها: منتظري
میتوانید در پایین دیدگاهتان را بیان کنید، یا از وبگاه خودتان به این نشانی وب همیشگی پیوند دهید.
دسامبر 21, 2009 در 1:47 ق.ظ.
[...] This post was mentioned on Twitter by bamdadi, lord386. lord386 said: او برفت و آنها كه مكر كردند هم بروند! » مصلوب http://ff.im/-daAnK [...]
دسامبر 21, 2009 در 6:01 ق.ظ.
[...] سلام آشیخ حسینعلی » خوابگرد دلم میگیرد وقتی یادم میافتد آن روز را که با لبخند گفتی: حصرخانگی هم لابد قاعدهای دارد، فقط نمیدانم چرا شبها روی پشتبام راه میروند و پایشان را محکم میکشند، برای همین کمخواب شدهام. آشیخ سربلند، لابد آن لالایی شبانهی چندساله را هم از یاد بردهای، نه؟ [...]