مخاطب گنگ و دردهای ابدی

Posted نوامبر 30, 2009 by maslub
Categories: شعر

Tags:

من از دشواری مزمزه ی نفس هایی می گویم

 که بوی ته سیگار می دهد

بوی مزه بد یک دهن ناشتا

یا شاید ته مانده های یک عفونت کهنه

در منتهی الیه حنجره ای که مدت هاست نگفته

«دوست ات دارم»

من از آن لحظاتی می گویم

که صد بارهم که اتفاق بیفتد

نطفه ی یک حس خجالت آور و یک بغض ابدی را

در رحم عقیم یک مرد

جاودان می کند

من از بکارت دریده شده ی مردانی می گویم

که زنان پرحرارت

اما باکره

حتی در دوزخ اعتقادات کاشی کاری شده خویش نیز

معنای مصیبت زدگی آنان را نخواهند فهمید

من ازهمه آن چیزهایی می گویم که گفتن اش آنقدرسنگین و گنگ است

که بهتر است

چون یک شعر قدیمی

یا نسخه ی ناخوانا

همیشه مسکوت بماند

من از تمنای آن پیکره گرمی می گویم

که لب های داغ و داغمه بسته یک دهری

یا هوهوی یک عارف ماده گریز

به عمق حجم سیال و مداوم اش نخواهند رسید

من از آن قدیسی سخن می گویم

که در کنار ستون های سرد و رنگ پریده از شیطان گفت

و درگودی پستان های مرمرین یک روسپی

اعتراف کردکه خدا را دیده است!

من از آن قلندری سخن می گویم

که نعره های از سر دردش را

به پای شرابی می نوشت

که هیچ گاه نخورده بود

من ازهمه اینها با توسخن می گویم

چنان که فرسوده و بی هوده

تاکنون

سخن گفته ام

تو اما

منگ و ملول

با آن نگاه های لال بی سو

طنین درهم بیگانه ای را دنبال می کنی

که هیچ گاه نفهمیدی، چه می گوید؟

پاییز88

 

 

وقتي بي اخلاقي«جواب »مي دهد! ديانت و وعظ بي جواب مي ماند

Posted نوامبر 24, 2009 by maslub
Categories: جامعه

Tags:

در همين دوسه هفته ي اخير، بانويي متاهل در قيامدشت توسط يك دوجين مرد كه يك گروه به هواي تجاوز و گروه ديگر با معرفي كردن خود به عنوان مامور نيروي انتظامي از راه رسيده و سهم خود مي خواستند؛ مورد تجاوز قرار گرفته و اين اتفاق هم در 13 آبان اتفاق افتاده است يعني همان روزي كه ماموران نيروي انتظامي، باتوم به دست، درخيابان ها حاضر شدند تا مگر چند جوان، اعتراضي از جنس كلام و سخن بر زبان نرانند و در تصاوير مربوط به آن روز هم ديديم كه چگونه يكي ازاين مامورها، فاتحانه بر سر دختر جواني مي كوبيد تا حميٌت خود در حفظ نظم ونظام كشور را نشان دهد. ماجرا اما به همين جا ختم نمي شود. در لواسان، زني را در خانه اش و در برابر چشمان فرزندانش مورد تجاوز قرار دادند، همچنان كه در شريف‌آباد قزوين، مرد متجاوز با معرفي خود به عنوان مامورگاز، وارد خانه ي عروس جوان شده و به او تجاوز كرده است. اين خبرها را بگذاريد در كنار خبر كشف شبكه بزرگ «سكس ضربدري»، موسوم به «ايران ضربدري» كه اعضاي آن، اقدام به روابط نامشروع در حضور يكديگرمي نمودند و در بعضي موارد نيز روابط جنسي چند نفره داشتند!

خبرگزاري ايلنا، امروز به نقل از رييس پليس آگاهي ناجا راهي براي رفع مشكلات وناهنجار ي ها پيش گفته پيشنهاد داده است كه: «بايد مناسبات مشروع جنسي تسهيل شود زيرا اين كار موجب كاهش تعرض جنسي در جامعه مي شود». با شنيدن خبرهايي از اين دست – صرف نظر از اين سوال كه چرا در بخش گسترده اي از اين رويدادها، فرد متجاوز براي تسهيل كار خود ترجيح مي دهد خود را مامورانتظامي يا دولت معرفي كند؟- اين پرسش مهم مطرح مي شود كه چرا در كشوري كه بخش بزرگي از محتواي شش شبكه تلويزيوني آن در كنار ده ها شبكه راديويي – نظير راديومعارف و راديو قرآن و…- مشحون از توصيه هاي اخلاقي و ديني است و دراستفاده ازمفاهيم مذهبي، مضامين اخلاقي، ديني و مجالس وعظ ، واعظان نوراني وانبوه محاسن كه معمولن جاي مهري هم بر پيشاني و تسبيحي بر دست دارند و مانند «حرز امام جواد» در صفحه تلويزيون و موج راديو و بلنداي منابر و پشت تريبون ها تكرار مي شوند؛ بازهم با چنين حجمي از موارد هتك حرمت ، تجاوز جنسي ،فساد مالي و سياسي… روبروييم؟

متشرعين بايد بدانند كه ريشه بد اخلاقي با وعظ و شرع و ذبيبه و تسبيح زده نمي شود چنانكه «درخت گز» را نمي توان به اشاره و سخن وتوصيه به ظرافت اندام گل رز خواند و ريشه بلند و ضمختش را به سخره گرفت كه اگر ريشه بلند و ضخيم در بيابان برهوت ، يگانه راه بقا باشد و به اصطلاح «جواب بدهد» كاري از جنس وعظ،، بي ثمر است

اگر چنين مساله اي در هر كشور ديگر ي هم هست، پس چرا نام آن كشوراعلام نمي شود تا بدانيم آيا نسبت مواعظ اخلاقي و تظاهر به دين و شريعت در آن كشور همان نسبتي را با ميزان جرايم دارد كه در مملكت امام زمان وجود دارد يا آنكه آن كشور بخت برگشته، بدون آنكه نظامي ديني يا امامي غايب از نظر واماماني كثيرالظهور داشته باشد به چنين مصيبت عُظمايي مبتلاست ؟! اصلن اگر نعل بالنعل، آن كشور فساد زده شبيه ما باشد، بازهم اين سوال وجود دارد كه اگر توجيه فساد روزافزون در كشور اسلامي ايران، رواج اين معضل در همه كشورهاست پس چه نيازي به انقلابي ديني وساختاري شريعت محور واين همه وجود نوراني و خوش سيما بر سرمنابر وعظ بود؟!

اين روزها از تريبون هاي مختلف، سخن از اخلاق واخلاق مداري است و ازهمه مضحك تر اينكه اين واعظان غير متعظ منتسب به همان ساختاري هستند كه در مقام عمل، مقعد مخالف را در محبس مباح مي دانند اما محابات اين را ندارند كه به ارتكاب اين مباح اعتراف كنند و در حالي فلان مسوول انتظامي بر مسند تحليل گراجتماعي مي نشيند و سخن از ضرورت تسهيل مناسبات شرعي جنسي مي زند كه از ياد برده است متشرعان منتسب به همان شرعي كه او مي گويد، اين روزها از دانشگاه ها عبور كرده و تفكيك جنسيتي در قبرستان ها را نيز آغاز كرده اند!

اگرچه مسوول محترم انتظامي كه برخي هم قطاران اش؛ گاهي به كسوت گزمه گي در دوستاقخانه ها نطق مي كشند و مهبل مي درانند و گاهي در هيات محقق اجتماعي افاضه فضل مي كنند، در سايه فضايي كه سوگواران آزادي و عقيده در زندان ها ي معلوم و مجهول خاموش شده اند و دهان هاي وقاحت بر تريبون هاي اخلاق و وعظ به خروش آمده اند ، فرصت مي كنند تا درفشاني كرده، باده فروشي شب را به شحنه گي روز بدل كنند و ديدگاه خود را كشفي تحفه و محيرالعقول بدانند اما بهتر است از ياد نبرند كه فساد در كشوري – كه بنا به گزارش جديد مركز شفافيت بين المللي جزو فاسدترين كشورهاي جهان است- با تسهيل در روش هاي مشروع جنسي و ديگر نُسخ شرعي رفع نخواهد شد و ديدن هر از چند گاه ئه كليپ روحاني مشتاق به معاشقه ممنوعه -كه ازحرص شهوت، حتي لباس روحاني خويش را در برابر دوربيني كه خود كار گذاشته است در نمي آورد يا دختري كه در ميان چند متجاوز، ضجه مي زند- متوقف نخواهد شد مگرآنكه همان شرعي كه واژه ي مشروعيت مد نظر ايشان، منتسب بدان است؛ در يابد كه ريشه بد اخلاقي با وعظ و شرع و ذبيبه و تسبيح زده نمي شود چنانكه «درخت گز» را نمي توان به اشاره و سخن وتوصيه به ظرافت اندام گل رز خواند و ريشه بلند و ضمختش را به سخره گرفت كه اگر ريشه بلند و ضخيم در بيابان برهوت ، يگانه راه بقا باشد و به اصطلاح «جواب بدهد» كاري از جنس وعظ،، بي ثمر است.

اگرچه مسوول محترم انتظامي كه برخي هم قطاران اش؛ گاهي به كسوت گزمه گي در دوستاقخانه ها نطق مي كشند و مقعد مي درانند و گاهي در هيات محقق اجتماعي افاضه فضل مي كنند، فرصت مي كنند تا درفشاني كرده، باده فروشي شب را به شحنه گي روز بدل كنند و ديدگاه خود را كشفي تحفه و محيرالعقول بدانند اما بهتر است از ياد نبرند كه فساد  با تسهيل در روش هاي مشروع جنسي و ديگر نُسخ شرعي رفع نخواهد شد

 فساد و زير پا گذاشتن اخلاق در جامعه ي برهوت زده اي كه لطافت رُزگونه روح اخلاق مداران و منتقدان شان آنان را روانه ي سياهچال ها وتبعيد گاه ها مي كند، يگانه روش براي بقا ومتنعم شدن ازلذات است به ديگر سخن جامعه وحكومت ايراني فاسد است نه به دليل قحطي مواعظ اخلاقي و كم رنگي شرع و ديانت كه به دليل كارگشا بودن بي اخلاقي و فساد.

 در جامعه امروز ايراني، فاسد و بي اخلاق؛ مزين به اين صفات است از آن رو كه مي داند در نبود قانون و وجدان و نظام عقل محور؛ اين بي اخلاقي است كه كارها را به سامان مي كند، اين فساد است كه موجب ترقي فرد مي شود واين فحاشي است كه مناط تقرب افراد به بارگاه همايوني است والا اگر اين ريشه هاي ضمخت بي اخلاقي به چشم حريص ارباب تملق و قدرت جذاب نمي آمد وجامعه به معيارهاي صحيح عقل مداري واخلاق، سبز مي شد؛ شهروندان نيز با ناكارآمد بودن بي اخلاقي و«جواب ندادن» تخطي از قانون، تن به سيرت واقعي خود داده و لطافت گل مي يافتند نه آنكه منتسب نمودن خود به دستگاه انتظامي دولت عدالت محور را تسهيل كننده تجاوز به يك بانوي بي پناه كنند تا نشان دهند، چقدر خوب مناسبات جامعه خود را درك كرده اند!

بنابراين بي اخلاقي، اكنون بلاي خانمانسوز ايران وايراني است؛ بدان جهت كه از سوي حكومت واجتماع به عنوان تنها سازوكار بقاي افراد و « روش معطوف به بقاي حيات» آنان محترم شمرده شده است و اخلاق در تاريكي و انزواست، بدان جهت كه پايبندي بدان؛ نه جواب مي دهد ونه حكومت و جامعه، آن را به رسميت مي شناسد كه اگر به رسميت مي شناختند؛ اكنون سنگ ها بسته و سگ ها گشوده نبودند!

جامعه استبداد زده و شتري كه دم درب شهروندانش مي خوابد!

Posted نوامبر 16, 2009 by maslub
Categories: جامعه, يادآوري

Tags:

امروز خواندن يك خبر و يك مصاحبه، ذهن من را مشغول حقيقتي ديگر از زندگي كرده كه ممكن است در مورد آن ده ها شعرو حديث و مثل وجود داشته باشد اما من اسمش را مي گذارم :«هزينه دادن براي امور به ظاهر نامربوط اما به شدت مربوط»!

عنوان عجيب و غريبي است واگراصل ماجرا را تعريف كنم، ده ها مثال خواهيد آورد كه نشان دهيد، به ازاي آن چيزي كه در ذهن من است ، عنواني يا مصداقي و ضرب المثلي وجود داشته است: مثل اين شعر مولانا كه :«اين جهان كوه است و فعل ما ندا» اما من دوست دارم بر دريافت ذهني خودم، عنواني را كه دوست دارم؛ بگذارم.

اگر مسووليتي به نفع جامعه اي كه خواهان آزادي و مدنيت است، بر عهده نگيريم بايد  ناگزير و تحت فشار، آن مسووليت هاي مجازات آوري رابپذيريم كه نظام استبدادي از ما مي خواهد!

قضيه از اين قرار است كه امروز درخبرها خواندم كه دكتر «پوراندرجاني» كه اين روزها خبر مشكوك خودكشي اش همه جا پيچيده است، از قضا دو روز قبل از مرگ پسر« روح الاميني» -به عنوان پزشك كهريزك- او را معاينه كرده است و خبر دوم مصاحبه «آبزرور» با «كاسپين ماكان »نامزد «ندا آقا سلطان» بود كه الان به خارج از كشور گريخته و در مصاحبه اي از فشارهايي كه از جانب حكومت بر او آمده پرده برداشته است.

 نكته جالب توجه دراين مصاحبه مقدمه مصاحبه گر بود كه تاكيد داشت وقتي كاسپين و ندا در تركيه با هم آشنا شدند، هيچكدام سياسي نبودند وقصد شركت درانتخابات را هم نداشتند اما هيچ كس فكر نمي كرد چند ماه بعد ندا، درخيابان به قتل برسد و كاسپين هم براي فرار از دست نيروهاي امنيتي از كشور فرار كند و آواره شود. درواقع اين دو تن كه درآغاز ماجرا هيچ ارتباط ارگانيكي ميان آنها او افكارشان با مساله «انتخابات» وجود نداشته است بيش ازهركس ديگري در متن حوادث پس از انتخابات قرار گرفته اند!

از اين دو مقدمه نقبي مي زنم به دوران دانشجويي ام وقتي كه بنا به دعوت بسيج دانشگاه مان و در فضايي كه دوم خردادي ها معادل « لكه حيض» محسوب مي شدند، آقاي روح الاميني را دعوت كردند به دانشگاه و من و عده اي از بچه هاي انجمن اسلامي به عنوان هواداران سيد محمد خاتمي، هم در جلسه سخنراني دكتر روح الاميني شركت كرديم. سخنراني مزبور چند ماهي پس از ترور حجاريان صورت مي گرفت و فحواي سخن دكترروح الاميني -به عنوان يكي از مخالفان سرسخت خاتمي- در مورد توطئه ها و دسيسه هاي دوم خردادي ها بود و اينكه اين محل تامل است كه موقع تير خوردن حجاريان، پورحكيمي-عضو شوراي شهر تهران – آن نزديكي ها بوده است ؟(پور حكيمي كه خودش هم يك نيروي دوم خردادي بود و پيشتر در استان زنجان سمتي داشت در روز ترور حجاريان ، بلافاصله در صحنه حاضر مي وشد و او را به بيمارستان مي رساند و شايد همين مساله باعث نجات حجاريان شد اما خود او چندي بعد همانند دكترآرش حجازي -پزشك حاضر بر بالين ندا كه اكنون متهم به قتل اوست!- در معرض اتهام معاونت در ترور قرار گرفت هرچند كه بعدها به دليل بي پايه بودن اتهام تبرئه شد). بگذريم…

سخنراني روح الاميني در آن روزها به جد در پي توجيه اقداماتي بود كه از نظر ما دوم خردادي ها، مصداق بارز ترويج خشونت و انحراف از اصول اصيل انقلاب محسوب مي شد اما او -كه هر از چند گاهي با صداي تكبير بسيجي هاي دانشگاه هيجان زده تر مي شد و با اصرار بيشتر بر صحت عقايدش تاكيد مي كرد – وقعي به اين انتقادها نمي گذاشت و هيچ وقت يادم نمي رود كه فضاي تقابل ميان دو تفكر اصلاحات و محافظه كاري حاكم بر جلسه چنان بود كه وقتي سخنان روح الاميني تمام شد، درحاليكه چهره اش از شدت شعف و هيجان سرخ شده، وسط آن شلوغي رو به مسوول بسيج كرده بود و اصرار داشت هرچه زودتر نوار سخنراني اش را دراختيارش بگذارند تا آن را به دوستانش بدهد و آنها هم بشنوند كه جلسه چقدر داغ بوده است و او چگونه محكم و با شور صحبت كرده و لابد پرده از چهره نفاق و غربزدگي برداشته است .

هنوز آن صحنه اي كه آقاي دكتر روح الاميني اين حرف را خطاب به مسوول بسيج مي زد -و با عجله تكه اي از شيريني گوشه ي لبش را با زبان تو مي داد- را ازياد نبرده ام اما با وجود آنكه 20سال بيشتر نداشتم، يقين داشتم كه اگرچه در هياهوي جلسه آن روز؛ كسي را ياراي اثبات خشونت مستتر در گفتمان روح الاميني و همفكرانش نيست اما روزي اين حقيقت تلخ براي او نيز آشكار خواهد شد تا اينكه در ماجراهاي اخير خبر تاسف آور شهادت پسر برومندش را شنيدم .

با شنيدن ماجراي كهريزك و شهادت فرزند آقاي روح الاميني، اولين چيزي كه در بدو شنيدن خبر به ذهنم آمد اين بود كه چرا ما انسان ها به خصوص ايراني ها سعي نمي كنيم صادقانه و بدون در نظر گرفتن طعم شيرين منافع آني، لختي به فرجام و پيامدهاي رويه اي كه در پيش گرفته ايم يا سخني كه بر زبان مي آوريم بيانديشيم و چرا وقتي كسي از سر دلسوزي سخن از تجارب ديگر ملت ها و متفكران بر زبان مي آورند خود را تافته جدا بافته اي از قوانين حاكم بر جهان مي دانيم و آن سخنان را القائات شيطاني و نامربوط مي دانيم بي انكه حتي احتمالش را بدهيم، ممكن است روزي خود نيز مبتلاي بدان بيماري هولناكي شويم كه پيشتر؛  لجوجانه در پي انكارش بوديم؟

 بي ترديد آن روزي كه آقاي روح الاميني در آن سخنراني داغ خود- كه احتمالن نوار آن را هنوز در خانه دارند- مي دانستند كه در وراي استدلال هايي كه مبناي تئوريكش فقط، زور حاميان محافظه كارش بود؛ پيامد وحقيقتي تلخ و درد ناك وجود دارد كه سرانجام دامان خود او را هم خواهد گرفت؛ شايد، آن چنان با هيجان سخن از حقانيت طيف همفكر خود بر زبان نمي آورد و ما دانشجويان كم سن و سال -آن موقع كه از جان لاك و توماس هابز مثال مي زديم تا بر ضرورت جامعه مدني تاكيد كنيم- را بي تجربه و خام و فريب خورده نمي خواند.

امروز اما ساعت ها و سال ها از آن سخنراني مي گذرد و من هم نمي توانم به دليل ترس از تعقيب و بازجويي دوباره موقعيت و تاريخ دقيق آن سخنراني را بگويم اما روح الاميني يدر درغم از دست دادن فرزندي كه به دليل نبود همان «جامعه مدني» مورد نظر «هابز» و «جان لاك» دركهريزك جوانمرگ شد، داغدار است و از او سوگمند تر ما نسل سوخته اي هستيم كه جواني مان را در فضايي هدر داديم كه بزرگترهايمان ما را به خاطر نشخوار افكار غربي تحقير و تكفير مي كردند و اكنون طنز تلخ تاريخ آن است كه باز،  ما هستيم كه بايد بدون يادآوري آن اشتباهات فاحش و در غياب حاميان آن روز روح الاميني كه اكنون متهم به قتل فرزندش هستند ولي در آن ايام؛ روح الاميني و امثالهم به اتكاي آنها ما را مي كوبيدند و غربزده مي خواندند، دست گرم و همدلانه مان را بر شانه هاي لرزان اين پدر داغديده بگذاريم.

دليل اشاره ام به مورد مصاحبه آقاي ماكان، نامزد ندا آقا سلطان هم تاكيد بر آن بخشي بود كه از سياسي نبودن اين دو و بعد هزينه گرافي كه هردو داده اند؛ سخن مي گفت. شايد در اين جامعه براي شما هم پيش آمده است كه براي اطرافيان تان از ضرورت احساس تعهد و مسووليت اجتماعي، شركت در انتخابات يا اعتراض به فلان موضوع سخن گفته ايد و آنان با نگاهي عاقل اندر سفيه به شما گفته اند كه چندان دغدغه اين حرف ها را ندارند و به زندگي آرام خودشان مشغولند.

سخنراني روح الاميني در آن روزها به جد در پي توجيه اقداماتي بود كه از نظر ما دوم خردادي ها ، مصداق بارز ترويج خشونت و انحراف از اصول اصيل انقلاب محسوب مي شد اما او -كه هر از چند گاهي با صداي تكبير بسيجي هاي دانشگاه هيجان زده تر مي شد و با اصرار بيشتر بر صحت عقايدش تاكيد مي كرد

 به نظر من مصاحبه نامزد ندا نمونه عيني و مصداق بارز آن مثالي است كه بايد براي اين گونه افراد بيان شود تا بدانند وقتي ديو استبداد و خودكامگي، نگاه غضبناك و دريده خود را به توده مردم مي اندازد؛ هيچ ملاك و مناطي براي تفكيك افراد دخيل از افراد بي خيال و بي مسووليت ندارد و اهمال و بي توجهي افراد به سرنوشت اجتماعي خود و هموطنانشان به هيچ وجه ضامن «بر ساحل عافيت نشستن آنان» در آينده نيست واگر قرار باشد فساد در جامعه رخنه كند و استبداد حاكم شود، چه بسا اولين قربانيان آن، همان افرادي هستند كه وقتي دلسوزانه و عاجزانه از آنها مي خواستيم كه نقشي را در كارزار مواجهه خداي آزادي و ناخداي استبداد بر عهده بگيرند، به تمسخر و ريشخند از اين مسوليت سر باز مي زدندو باور نمي كردند كه روزي باد همه ما را خواهد برد!

در اين سخن البته به هيچ وجه آقاي ماكان را انساني بي مسووليت نمي دانم وخود ايشان تاكيد كرده اند كه در روز تظاهرات از مردم عكس و تصوير تهيه مي كردند و وضعيت كنوني شان هم مبين احساس مسووليت شان است كما اينكه به گفته خود ايشان، ندا هم در روزهاي آخر به شدت دغدغه جامعه ظلم زده خويش را داشته است اما با اين وجود نمي توان منكر اين حقيقت شد كه وقتي قرار است يك جامعه به سمت سقوط و تباهي پيش برود، روح شيطاني تفكر حاكم بر آن ، به هيچ تفكيكي ميان شهروندان آن جامه قايل نيست و انسان با مشاهده اين بازي پيچيده؛ لاجرم بايد به اين حقيقت برسد كه بهترين كار در اين شرايط، احساس مسووليت و اعتقاد به اين حقيقت است كه همه ما در برابرآنچه انجام مي دهيم مسووليم زيرا اگر مسووليتي به نفع جامعه اي كه خواهان آزادي و مدنيت است، بر عهده نگيريم بايد  ناگزير و تحت فشار، آن مسووليت هاي مجازات آوري رابپذيريم كه نظام استبدادي از ما مي خواهد!

زندگي در اين روزها

Posted نوامبر 15, 2009 by maslub
Categories: حديث نفس

Tags:

گاهي اوقات، آدم فكرمي كند كه ناخواسته سوارقطارپرسرعتي شده است كه با سرعت بالا به سوي مقصدي نامعلوم پيش مي رود و آن وقت آن جنگل ها، آن مناظر بكرو آن آدم هاي آرام كه درعين «ناآشنا» بودنشان قرار بود؛ حس« آشنا»ي آرامش را از حركات و سكنات آنها در مزارع حاشيه خط آهن، با ولع تمام نگاه كني؛ همه وهمه، نيست و نابود شده اند وحالا بايد به جبر ناخواسته ي «مسافرت با قطار پرسرعت زمان»، تن بدهي وحيران و مستاصل، به رنگ هاي جورواجوري – كه به سبك نقاشي هاي مدرن- روي پنجره پاشيده شده اند ودايم هم تغيرمي كنند، نگاه كني!… بي هيچ لذت وجد آور، چيزي مثل مزمزه كردن كاه كه عاقبتش دل پيچه است و تهوع. زندگي اين روزها يك چنين زندگي اي است .

10161112-lg