جامعه استبداد زده و شتري كه دم درب شهروندانش مي خوابد!

Posted نوامبر 16, 2009 by maslub
Categories: جامعه, يادآوري

Tags:

امروز خواندن يك خبر و يك مصاحبه، ذهن من را مشغول حقيقتي ديگر از زندگي كرده كه ممكن است در مورد آن ده ها شعرو حديث و مثل وجود داشته باشد اما من اسمش را مي گذارم :«هزينه دادن براي امور به ظاهر نامربوط اما به شدت مربوط»!

عنوان عجيب و غريبي است واگراصل ماجرا را تعريف كنم، ده ها مثال خواهيد آورد كه نشان دهيد، به ازاي آن چيزي كه در ذهن من است ، عنواني يا مصداقي و ضرب المثلي وجود داشته است: مثل اين شعر مولانا كه :«اين جهان كوه است و فعل ما ندا» اما من دوست دارم بر دريافت ذهني خودم، عنواني را كه دوست دارم؛ بگذارم.

اگر مسووليتي به نفع جامعه اي كه خواهان آزادي و مدنيت است، بر عهده نگيريم بايد  ناگزير و تحت فشار، آن مسووليت هاي مجازات آوري رابپذيريم كه نظام استبدادي از ما مي خواهد!

قضيه از اين قرار است كه امروز درخبرها خواندم كه دكتر «پوراندرجاني» كه اين روزها خبر مشكوك خودكشي اش همه جا پيچيده است، از قضا دو روز قبل از مرگ پسر« روح الاميني» -به عنوان پزشك كهريزك- او را معاينه كرده است و خبر دوم مصاحبه «آبزرور» با «كاسپين ماكان »نامزد «ندا آقا سلطان» بود كه الان به خارج از كشور گريخته و در مصاحبه اي از فشارهايي كه از جانب حكومت بر او آمده پرده برداشته است.

 نكته جالب توجه دراين مصاحبه مقدمه مصاحبه گر بود كه تاكيد داشت وقتي كاسپين و ندا در تركيه با هم آشنا شدند، هيچكدام سياسي نبودند وقصد شركت درانتخابات را هم نداشتند اما هيچ كس فكر نمي كرد چند ماه بعد ندا، درخيابان به قتل برسد و كاسپين هم براي فرار از دست نيروهاي امنيتي از كشور فرار كند و آواره شود. درواقع اين دو تن كه درآغاز ماجرا هيچ ارتباط ارگانيكي ميان آنها او افكارشان با مساله «انتخابات» وجود نداشته است بيش ازهركس ديگري در متن حوادث پس از انتخابات قرار گرفته اند!

از اين دو مقدمه نقبي مي زنم به دوران دانشجويي ام وقتي كه بنا به دعوت بسيج دانشگاه مان و در فضايي كه دوم خردادي ها معادل « لكه حيض» محسوب مي شدند، آقاي روح الاميني را دعوت كردند به دانشگاه و من و عده اي از بچه هاي انجمن اسلامي به عنوان هواداران سيد محمد خاتمي، هم در جلسه سخنراني دكتر روح الاميني شركت كرديم. سخنراني مزبور چند ماهي پس از ترور حجاريان صورت مي گرفت و فحواي سخن دكترروح الاميني -به عنوان يكي از مخالفان سرسخت خاتمي- در مورد توطئه ها و دسيسه هاي دوم خردادي ها بود و اينكه اين محل تامل است كه موقع تير خوردن حجاريان، پورحكيمي-عضو شوراي شهر تهران – آن نزديكي ها بوده است ؟(پور حكيمي كه خودش هم يك نيروي دوم خردادي بود و پيشتر در استان زنجان سمتي داشت در روز ترور حجاريان ، بلافاصله در صحنه حاضر مي وشد و او را به بيمارستان مي رساند و شايد همين مساله باعث نجات حجاريان شد اما خود او چندي بعد همانند دكترآرش حجازي -پزشك حاضر بر بالين ندا كه اكنون متهم به قتل اوست!- در معرض اتهام معاونت در ترور قرار گرفت هرچند كه بعدها به دليل بي پايه بودن اتهام تبرئه شد). بگذريم…

سخنراني روح الاميني در آن روزها به جد در پي توجيه اقداماتي بود كه از نظر ما دوم خردادي ها، مصداق بارز ترويج خشونت و انحراف از اصول اصيل انقلاب محسوب مي شد اما او -كه هر از چند گاهي با صداي تكبير بسيجي هاي دانشگاه هيجان زده تر مي شد و با اصرار بيشتر بر صحت عقايدش تاكيد مي كرد – وقعي به اين انتقادها نمي گذاشت و هيچ وقت يادم نمي رود كه فضاي تقابل ميان دو تفكر اصلاحات و محافظه كاري حاكم بر جلسه چنان بود كه وقتي سخنان روح الاميني تمام شد، درحاليكه چهره اش از شدت شعف و هيجان سرخ شده، وسط آن شلوغي رو به مسوول بسيج كرده بود و اصرار داشت هرچه زودتر نوار سخنراني اش را دراختيارش بگذارند تا آن را به دوستانش بدهد و آنها هم بشنوند كه جلسه چقدر داغ بوده است و او چگونه محكم و با شور صحبت كرده و لابد پرده از چهره نفاق و غربزدگي برداشته است .

هنوز آن صحنه اي كه آقاي دكتر روح الاميني اين حرف را خطاب به مسوول بسيج مي زد -و با عجله تكه اي از شيريني گوشه ي لبش را با زبان تو مي داد- را ازياد نبرده ام اما با وجود آنكه 20سال بيشتر نداشتم، يقين داشتم كه اگرچه در هياهوي جلسه آن روز؛ كسي را ياراي اثبات خشونت مستتر در گفتمان روح الاميني و همفكرانش نيست اما روزي اين حقيقت تلخ براي او نيز آشكار خواهد شد تا اينكه در ماجراهاي اخير خبر تاسف آور شهادت پسر برومندش را شنيدم .

با شنيدن ماجراي كهريزك و شهادت فرزند آقاي روح الاميني، اولين چيزي كه در بدو شنيدن خبر به ذهنم آمد اين بود كه چرا ما انسان ها به خصوص ايراني ها سعي نمي كنيم صادقانه و بدون در نظر گرفتن طعم شيرين منافع آني، لختي به فرجام و پيامدهاي رويه اي كه در پيش گرفته ايم يا سخني كه بر زبان مي آوريم بيانديشيم و چرا وقتي كسي از سر دلسوزي سخن از تجارب ديگر ملت ها و متفكران بر زبان مي آورند خود را تافته جدا بافته اي از قوانين حاكم بر جهان مي دانيم و آن سخنان را القائات شيطاني و نامربوط مي دانيم بي انكه حتي احتمالش را بدهيم، ممكن است روزي خود نيز مبتلاي بدان بيماري هولناكي شويم كه پيشتر؛  لجوجانه در پي انكارش بوديم؟

 بي ترديد آن روزي كه آقاي روح الاميني در آن سخنراني داغ خود- كه احتمالن نوار آن را هنوز در خانه دارند- مي دانستند كه در وراي استدلال هايي كه مبناي تئوريكش فقط، زور حاميان محافظه كارش بود؛ پيامد وحقيقتي تلخ و درد ناك وجود دارد كه سرانجام دامان خود او را هم خواهد گرفت؛ شايد، آن چنان با هيجان سخن از حقانيت طيف همفكر خود بر زبان نمي آورد و ما دانشجويان كم سن و سال -آن موقع كه از جان لاك و توماس هابز مثال مي زديم تا بر ضرورت جامعه مدني تاكيد كنيم- را بي تجربه و خام و فريب خورده نمي خواند.

امروز اما ساعت ها و سال ها از آن سخنراني مي گذرد و من هم نمي توانم به دليل ترس از تعقيب و بازجويي دوباره موقعيت و تاريخ دقيق آن سخنراني را بگويم اما روح الاميني يدر درغم از دست دادن فرزندي كه به دليل نبود همان «جامعه مدني» مورد نظر «هابز» و «جان لاك» دركهريزك جوانمرگ شد، داغدار است و از او سوگمند تر ما نسل سوخته اي هستيم كه جواني مان را در فضايي هدر داديم كه بزرگترهايمان ما را به خاطر نشخوار افكار غربي تحقير و تكفير مي كردند و اكنون طنز تلخ تاريخ آن است كه باز،  ما هستيم كه بايد بدون يادآوري آن اشتباهات فاحش و در غياب حاميان آن روز روح الاميني كه اكنون متهم به قتل فرزندش هستند ولي در آن ايام؛ روح الاميني و امثالهم به اتكاي آنها ما را مي كوبيدند و غربزده مي خواندند، دست گرم و همدلانه مان را بر شانه هاي لرزان اين پدر داغديده بگذاريم.

دليل اشاره ام به مورد مصاحبه آقاي ماكان، نامزد ندا آقا سلطان هم تاكيد بر آن بخشي بود كه از سياسي نبودن اين دو و بعد هزينه گرافي كه هردو داده اند؛ سخن مي گفت. شايد در اين جامعه براي شما هم پيش آمده است كه براي اطرافيان تان از ضرورت احساس تعهد و مسووليت اجتماعي، شركت در انتخابات يا اعتراض به فلان موضوع سخن گفته ايد و آنان با نگاهي عاقل اندر سفيه به شما گفته اند كه چندان دغدغه اين حرف ها را ندارند و به زندگي آرام خودشان مشغولند.

سخنراني روح الاميني در آن روزها به جد در پي توجيه اقداماتي بود كه از نظر ما دوم خردادي ها ، مصداق بارز ترويج خشونت و انحراف از اصول اصيل انقلاب محسوب مي شد اما او -كه هر از چند گاهي با صداي تكبير بسيجي هاي دانشگاه هيجان زده تر مي شد و با اصرار بيشتر بر صحت عقايدش تاكيد مي كرد

 به نظر من مصاحبه نامزد ندا نمونه عيني و مصداق بارز آن مثالي است كه بايد براي اين گونه افراد بيان شود تا بدانند وقتي ديو استبداد و خودكامگي، نگاه غضبناك و دريده خود را به توده مردم مي اندازد؛ هيچ ملاك و مناطي براي تفكيك افراد دخيل از افراد بي خيال و بي مسووليت ندارد و اهمال و بي توجهي افراد به سرنوشت اجتماعي خود و هموطنانشان به هيچ وجه ضامن «بر ساحل عافيت نشستن آنان» در آينده نيست واگر قرار باشد فساد در جامعه رخنه كند و استبداد حاكم شود، چه بسا اولين قربانيان آن، همان افرادي هستند كه وقتي دلسوزانه و عاجزانه از آنها مي خواستيم كه نقشي را در كارزار مواجهه خداي آزادي و ناخداي استبداد بر عهده بگيرند، به تمسخر و ريشخند از اين مسوليت سر باز مي زدندو باور نمي كردند كه روزي باد همه ما را خواهد برد!

در اين سخن البته به هيچ وجه آقاي ماكان را انساني بي مسووليت نمي دانم وخود ايشان تاكيد كرده اند كه در روز تظاهرات از مردم عكس و تصوير تهيه مي كردند و وضعيت كنوني شان هم مبين احساس مسووليت شان است كما اينكه به گفته خود ايشان، ندا هم در روزهاي آخر به شدت دغدغه جامعه ظلم زده خويش را داشته است اما با اين وجود نمي توان منكر اين حقيقت شد كه وقتي قرار است يك جامعه به سمت سقوط و تباهي پيش برود، روح شيطاني تفكر حاكم بر آن ، به هيچ تفكيكي ميان شهروندان آن جامه قايل نيست و انسان با مشاهده اين بازي پيچيده؛ لاجرم بايد به اين حقيقت برسد كه بهترين كار در اين شرايط، احساس مسووليت و اعتقاد به اين حقيقت است كه همه ما در برابرآنچه انجام مي دهيم مسووليم زيرا اگر مسووليتي به نفع جامعه اي كه خواهان آزادي و مدنيت است، بر عهده نگيريم بايد  ناگزير و تحت فشار، آن مسووليت هاي مجازات آوري رابپذيريم كه نظام استبدادي از ما مي خواهد!

زندگي در اين روزها

Posted نوامبر 15, 2009 by maslub
Categories: حديث نفس

Tags:

گاهي اوقات، آدم فكرمي كند كه ناخواسته سوارقطارپرسرعتي شده است كه با سرعت بالا به سوي مقصدي نامعلوم پيش مي رود و آن وقت آن جنگل ها، آن مناظر بكرو آن آدم هاي آرام كه درعين «ناآشنا» بودنشان قرار بود؛ حس« آشنا»ي آرامش را از حركات و سكنات آنها در مزارع حاشيه خط آهن، با ولع تمام نگاه كني؛ همه وهمه، نيست و نابود شده اند وحالا بايد به جبر ناخواسته ي «مسافرت با قطار پرسرعت زمان»، تن بدهي وحيران و مستاصل، به رنگ هاي جورواجوري – كه به سبك نقاشي هاي مدرن- روي پنجره پاشيده شده اند ودايم هم تغيرمي كنند، نگاه كني!… بي هيچ لذت وجد آور، چيزي مثل مزمزه كردن كاه كه عاقبتش دل پيچه است و تهوع. زندگي اين روزها يك چنين زندگي اي است .

10161112-lg

سياست مداران براي چه اشك مي ريزند؟!

Posted نوامبر 14, 2009 by maslub
Categories: مقاله

Tags:

یادم می آید دوم دبیرستان بودم که فیلم «سلام سینما»ی محسن مخملباف برپرده اکران بود و به اتفاق دوستی که الان نمی دانم کجاست و فقط یادم هست که بعدها در رشته روانشناسی قبول شد و برای ادامه تحصیل به شهر دیگری رفت؛ برای دیدن این فیلم به سینما رفتیم. در آن هنگام، هرچند سعی می کردم یک توجیه احمقانه روشنفکری برای دیدن این فیلم دست و پا کنم اما جالب ترین ترین چیزی که در آن سن و در این فیلم می دیدم؛ انتخاب یک موضوع بکر، حالت مستند گونه فیلم وانگیزه های متفاوت آدم ها در یک موضوع به ظاهر مشترک بود واین دیالوگ محسن مخملباف که ازداوطلبین بازیگری می خواست گریه کنند و تاکید می کرد که: « یک بازیگر، گریه خودش را هم می فروشد» برایم بسیار جالب بود.

6pi4uhj

در حوزه سیاست و رسانه که به ظاهر حوزه ای خشک و بی احساس به نظر می رسد؛ احساسات آدمی چه نقشی ایفا می کنند و آیا می توان به نمونه هایی ازجلوه های صادقانه عاطفی سیاستمداران یا استفاده از مظاهر عاطفی در قالب سود و زیان سیاسی و اقتصادی آن هم در حوزه رسانه پرداخت؟

باید اعتراف کنم در آن زمان این عبارت «فروختن گریه» اگرچه برایم قابل هضم بود اما مدت ها طول کشید که به درک واقعی آن پی ببرم تا اینکه به ذهنم رسید به این موضوع بپردازم که اصولا در حوزه سیاست و رسانه که به ظاهر حوزه ای خشک و بی احساس به نظر می رسد؛ احساسات آدمی چه نقشی ایفا می کنند و آیا می توان به نمونه هایی ازجلوه های صادقانه عاطفی سیاستمداران یا استفاده از مظاهر عاطفی در قالب سود و زیان سیاسی و اقتصادی آن هم در حوزه رسانه پرداخت؟ به عبارت ديگر زماني حافظ مي سرود:

«ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود – وين راز سر به مهر به عالم سمر شود»

اما آيا امروز نيز مي توان جلوه هاي عاطفي افراد در آيينه ي رسانه را صرفا «اشكي پرده در » دانست يا آنكه در وراي آن، مقصود ديگري نهفته است؟

روز سه شنبه 8ژانویه 2008روزی بود که «هیلاری کلینتون» پس از شکست ناباورانه در برابر«باراک اوباما» در ایالت آیوا و در حالیکه از لحاظ روانی به شدت به هم ریخته بود، براي اينكه بتواند اوباما -رقیب هم حزبی خود را در« نیوهمشایر »- مغلوب خود کند به محض شنيدن ايمكه اوضاع وي اندكي بهبود يافته است واكنش عجيبي از خود نشان داد. خبر پیروزی هیلاری اعلام شد، بیل کلینتون پشت تریبون رفت و از رای دهندگان تشکر کرد و ناگهان دوربین ها به چشم های گریان هیلاری کلینتون زوم کردند .

اگرچه هیلاری چند روز قبل در پاسخ به سوال یک رای دهنده زن در مورد نحوه مديريت روحي اش در مواجهه با رسوایی جنسی همسرش نیز گريسته بود اما این بار چشمهایش سرخ تراز قبل و شانه هایش از شدت هیجان بالا و پایین می رفت، پس از نمایش این صحنه بر پرده عریض پشت سر هیلاری، ناگهان تصاویر متعددی از حاضران به ویژه زنان نمایش داده شد که به تبعیت از هیلاری اشک می ریختند، اما ماجرا به اینجا واکنش زنانه ختم نشد؛ بیل کلینتون -همسر هیلاری و رییس جمهور سابق آمریکا -جلو آمد، دست خود را بر گردن همسرش حلقه کرد و در برابر دوربین ها به شدت شروع به گريستن کرد، اگر چه گریه سیاستمداران از صحنه های مورد علاقه اصحاب رسانه و مخاطبان آنان است اما در مورد بیل کلینتون این مساله جدیدی نبود زیرا مردم آمریکا به خوبی به یاد دارند که در سال 1998 رسانه های این کشور، چه صحنه مضحکی از گریه کلینتون را برای مردم نمایش دادند.

 در آن سال «رون براون» وزیر تجارت امریکا براثر سقوط هواپیمای حامل وی در بوسنی جان باخت. در مراسم تشیع جنازه او تمام مقام عالیرتبه حضور داشتند. بیل کلینتون پشت سر جنازه حرکت می کرد اما در چهره اش اثری از ناراحتی نبود بلکه برعکس با چهرهای خندان مشغول صحبت با فرد بغل دستی اش بود و ظاهرا داشت ماجرای خنده داری را برای او تعریف می کرد که ناگهان متوجه تمرکز دوربین ها برچهره اش شد و شاید به ثانیه نرسید که بینندگان اين صحنه؛ رییس جمهوری را دیدند که با چهره ای عبوس و ناراحت مثل ابر بهار اشک می ریزد، از همه مضحک تر آن بود که همراه کلینتون که هنوز متوجه دوربین ها نشده بود – به خاطر ماجرایی که لحظاتی پیش رییس جمهور برایش تعریف کرده بود- از خنده ریسه می رفت .

rw506h380

كلينتون در حالي كه مي خندد متوجه دوربين مي شود 

rw506h3f80

او اكنون به شدت منقلب شده است!

این صحنه متناقض اکنون جزو تاریخی ترین لحظات رسانه ای آمریکاست که به خوبی توانایی یک سیاستمدار را در تولید اشک مصنوعی و ارایه یک نمایش عاطفی نشان می دهد اما نباید تصور کرد که چنین گاف هایی همیشه بازتاب منفی داشته اند بلکه برعکس؛ دست کم برای خانواده کلینتون این تظاهر عاطفی احساسی به اصطلاح «آمد» داشته است و بسیاری از علاقمندان به این زن و شوهر، در نظر سنجی ها اذعان کرده اند که عاشق این ادا و اطوارهای خانواده کلینتون هستند چون مثل یک فیلم هالیوودی، آدم می ماند که این اشک ها و لبخندها، چه مواقعی واقعی و چه مواقعی کاملا تصنعی هستند!

در كنارافرادي كه اشك شان دم مشك شان است و مي دانند چه مواقعي شير اشك را باز كنند، افرادی هم هستند که به اصطلاح «بز می آورند » و اشک ریختن بلای جانشان می شود؛ بهترین نمونه این دسته افراد «ادموند ماسكي» کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری در سال 1972 است. شانس ماسکی در آن سال برای پیروزی در انتخابات بسیار بالا بود تا اینکه چند قطره اشک همه چیز را به هم ریخت و باعث شد ماسکی از گردونه رقابت خارج شود! ماجرا از این قرار بود که در یکی از کنفرانس های مطبوعاتی یکی از خبرنگاران از ماسکی پرسید ؛ چرا همسرش با ظاهری جلف در ستادهای انتخاباتی وی ظاهر می شود؟ این پرسش، باعث شد ماسکی از کوره در برود و کلمات زشتی را علیه خبرنگاران بر زبان بیاورد. کمی بعد روزنامه ها به این ماجرا شاخ و برگ دادند و حتی این گونه شایع شد که ماسکی در آن جلسه به آمریکایی های کانادایی تبار هم توهین کرده است.

 کمی بعد نیز یکی از روزنامه ها نامه ای را به چاپ رساند که حاوی هتاکی های ماسکی به امریکایی های کانادایی تبار بود و به دلیل آنکه این افراد درصد قابل توجهی از رای دهندگان حوزه های شمالی امریکا را به خود اختصاص می دادند مي شد حدس زد كه دیگر فاتحه ماسکی خوانده شده بود؛ ماسکی برای اعاده حیثیت کنفرانس خبری دیگری را ترتیب داد اما شدت فشار روانی بر او باعث شد که در میانه کنفرانس سیل اشک از چشمانش روانه شود و همین خوراک خبری روزنامه ها را فراهم کرد تا در اقدامی هماهنگ به این کنفرانس «مجلس گریه زاری» لقب دهند. اگرچه کاندیدای بخت برگشته بعدا مدعی شد که اشک ها به خاطر شدت سرما بوده است اما چاره ای نبود جز اینکه ماسکی از شرکت در رقابت انصراف دهد .

بی تردید، دومین قربانی آبغوره گیری! درآمريكا « پاتريشيا شرودر» معروف به «پت»، کاندیدای حزب دموکرات در انتخابات مقدماتی ریاست جمهوری در سال 1988 است. پت هرچند عضو کنگره اما فاقد تجربه سیاسی قابل توجه بود و به دلیل آنکه در یکی از سخنرانی های انتخاباتی اش اسیر هیجان شد و به شدت گریست، زن ضعیف النفس و شکننده ای جلوه داده شد که ظرفیت قبول مسوولیت های سنگین را ندارد و همین مساله به حذف او از گردونه رقابت ها انجامید.

 از سال 1977 به جز مورد خانم شرودر، گریه سیاستمداران تاثیر مثبتی بر مردم آمریکا داشته است و نقطه آغاز این تحول به رسوایی نيكسون در ماجرای واترگيت برمی گردد. با افشای تخلفات متعدد نیکسون، مردم آمریکا که می دیدند رییس جمهور کشورشان از اعتماد آنها سوء استفاده کرده و در واقع احساسات آنها را به بازی گرفته است به شدت آزرده شده بودند و به نظر می رسید، جامعه خود را در یک خلاء اخلاقی غوطه ور می بیند و ازهمه بدتر اینکه رییس جمهور درنهایت تبختر حاضر به عذرخواهی از مردم نبود تا اینکه «دیوید فروست» روزنامه نگار انگلیسی وارد معرکه شد.

rw506h380s

نيكسون در مصاحبه با فروست نتوانست جلوي گريه خود را بگيرد

 دیوید فروست، مصاحبه رودرو و صریحی را با نیکسون انجام داد و با زبردستی خاصی رییس جمهور را در جریان مصاحبه به دام انداخت. نیازی به شرح جزییات این مصاحبه نیست اما به همین مقدار اکتفا می کنم که نیکسون در انتهای مصاحبه به اصطلاح«کم آورد»، کمی مکث کرد و در حالیکه سعی می کرد خودش را کنترل کند با صدای لرزان لحظه ای به دوربین چشم دوخت وسپس از مردم عذر خواهی کرد .این صحنه به همین جا ختم شد، کمتر از دو ثانیه بعد؛ دوربین صحنه فوق العاده دیگری را به نمایش گذاشت؛ قطرات اشکی که آرام از گوشه چشم رییس جمهور می چکید و صورتی که به شدت منقلب شده بود.

در آن زمان این صحنه به دلیل ماهیت طبیعی و غیر تصنعی اش تا حدی صادقانه می نمود و مثل آب سردی بود که بر آتش خشم مردم امریکا می ریخت و حالا مردم با خیالی آرام شاهد بودند که در فضای بی اعتمادی حاکم بر جامعه ، چند قطره اشک آنها را دوباره به روح منعطف و شکست خورده یک انسان پیوند می دهد و همین باعث شد که اعتراض ها پایان گیرد و نوعی روح همدلی و بازگشت به ارزش های انسانی در کالبد جامعه بدمد و تقریبا از آن تاریخ- به جز یک مورد -همیشه گریستن سیاستمداران با استقبال مردم روبرو شده است، حتی اگر این گریستن گاهی توام با نوعی زبل بازی و نمایش مسخره باشد.

گريه نيكسون مثل آب سردی بود که بر آتش خشم مردم امریکا می ریخت و حالا مردم با خیالی آرام شاهد بودند که در فضای بی اعتمادی حاکم بر جامعه ، چند قطره اشک آنها را دوباره به روح منعطف و شکست خورده یک انسان پیوند می دهد و همین باعث شد که اعتراض ها پایان گیرد

 جرج بوش پدر هم از جمله« آبغوره گیران» برجسته بوده است و شبکه های مختلف آمریکا بارها صحنه هایی از گریه های او را به نمایش گذاشته اند، برای نمونه زمانی که بوش قرار بود از کاخ سفید خداحافظی کند و زمام امور را به کلینتون بسپرد، در مقابل دوربین شبکه های مختلف دقیقا مثل یک بچه شروع به گریه کرد و از دیگر نمونه های مشهور می توان به سال 1994اشاره کرد که« جب بوش» -فرزندش- در یک جلسه سخنرانی به دلایل شکست جمهوریخواهان در انتخابات اشاره کرد .

آخرین مورد نمایش گریه جرج بوش پدر هم به زمانی برمی گردد که در یک کنفرانس مطبوعاتی چهره سربازان امریکایی مستقر در عراق به نمایش درآمد و ناگهان حاضران با صورت خیس از اشک بوش پدر مواجه شدند. جرج واكر بوش پسر، هم البته با وجود ظاهر سرد و بی روحش -ضمن آنکه طی مصاحبه ای اعتراف کرده است که به هنگام درماندگی در اتاق کار خود خلوت می کند و بساط گریه وزاری را راه می اندازد – چندین بار هم در برابر دوربین توانایی خود رادر مهیا کردن اشک دم مشکش نشان داده است که گریه در«موزه یاد وخاطره اردوگاه آشویتس» دربیت المقدس از آن جمله است.

 بر خلاف آمریکا، گریستن سیاستمداران در دیگر کشورهای جهان، تابع الگوی تاریخی منسجمی نیست ونمی توان برای تاثیر آن یک منحنی مشخص رسانه ای تبیین کرد و دلیل آن هم این است که فضای این کشورها همانند امریکا تا بدین پایه عرصه ترکتازی رسانه ای نیست و اصولا واکنش و درهم آمیختگی مردم با رسانه و اقتصاد، مانند جامعه آمریکا نیست. گریستن سياستمداران در بیشتر نقاط جهان بر خلاف آمریکا لزوما با انتخابات و کسب وجهه سیاسی گره نخورده است و گاه به شکل کاملا اتفاقی و برآمده از احساسات آنی اما واقعی است زیرا دیرینگی فرهنگ دربسیاری از این کشورها معیار اقبال مردم را به مقوله رسانه محدود نکرده است (هرچند اين مساله در مورد كشورهاي استبداد زده وپوپوليستي روايتي ديگر دارد و در راستاي همان تهييج احساسات نوده مردم به كا رگرفته مي شود).

هرچند انگلیسی ها به مردمانی خونسرد شهره اند اما سیاستمداران این کشور نیز سهمی در مقوله «گریه »دارند وسابقه گریستن سیاستمداران این کشور دست کم از زمان پدید آمدن رسانه مکتوب از سال 1828آغاز می شود. در این سال «ويسكونت گادريچ» چهار ماه پس از تصدی سمت نخست وزیری مجبور به استعفا شد. در زندگینامه وی که در سایت اینترنتی داونینگ استریت(وابسته به نخست وزیری انگلیس) به چاپ رسیده، خود وی اعتراف کرده است که به حدی تحت فشار روحی قرار داشت که نمی توانست احساسات خود را کنترل کند و برای تسکین خود حتی در حضور همسر «جرج چهارم» پادشاه انگلستان نیز گریسته است.

rw506h38s0

تاچر، به خاطر غرور انگليسي اش سعي مي كرد كسي اشك هاي او را نبيند

 مارگارت تاچر ، نخست وزیر بلندآوازه انگلیس مشهور به «بانوی آهنین» نیز هرچند تلاش مي كرد كسي اشك هاي او را نبيند اما چندین بار کنترل خود را ازدست داده و در برابر دوربین ها بنای گریه وزاری گذاشته است، این اتفاق ، بار اول زمانی افتاد که فرزند وی -از ورزشکاران شرکت کننده در مسابقات اتومبیل رانی داکار – در جریان مسابقه اتومبیل رانی ناپدید شد و تا یک هفته خبری از وی نبود و کار به آنجا رسید که ارتش انگلیس وارد عمل شد و بانوی آهنین، آرام گرفت.(تاچر بار دوم نیز به هنگام ترک ساختمان داونینگ استریت پس از دودوره تصدی مقام نخست وزیری در برابر خبرنگاران گریست).

 گوردون براون ، نخست وزیر کنونی انگلیس نیز از جمله سیاستمدارانی است که گریه در برابر دوربین را تجربه کرده است. براون که به غرور انگلیسی اش مشهور است و حتی گفته می شود در نوجوانی به دلیل مخالفت پدرش به ورزش فوتبال، پنهانی ورزش می کرده است و با وجود آسیب چشم چپش در فوتبال- برای آنکه پدرش ملامتش نکند- این موضوع را بروز نداد تا آنکه عملا یک چشمش نیمه بینا شد؛ در سپتامبر2006پس ازآنکه کودک 10 روزه اش – بر اثر نقص مادرزادی و خونریزی مغزی جان باخت- طی یک مصاحبه تلویزیونی و به هنگام صحبت از این واقعه تلخ، ناگهان سیل اشک از چشمانش روانه شد وبرای دقایقی قادر به کنترل خود نبود. باب هوك ، نخست وزیر استرالیا نیزکه درسال 1983 به این سمت برگزیده شد، زمانی که یکی از خبرنگاران سوالی در مورد برنامه های دولت برای مبارزه با مواد مخدر را مطرح کرد، ناگهان بنای گریستن گذاشت .

هوک لحظاتی بعد در حالیکه به سختی خودش را در برابر دوربین کنترل می کرد، اعتراف کرد که دخترش آلوده به مواد مخدر است و این سوال، وی را متوجه عمق مصیبتی کرد که بدان مبتلاست . وی البته یک بار دیگر نیز در برابر دوربین ها دستخوش احساسات شد و آن زمانی بود که در یک مصاحبه تلویزیونی اعتراف کرد که به همسر اولش خیانت کرده و با اینکه مجددا ازدواج کرده است؛ هروقت به عکس عروسی او- که با زیبایی معصومانه ای لباس سفید عروسی پوشیده – نگاه می کند، نمی تواند گریه خود را کنترل کند. واقعیت آن است که هرچند مردم استرالیا گریه های هوک و اعترافات تکان دهنده وی را به دفعات دیده اند اما هیچ کس این گریه ها را اقدامی نمایشی نمی داند و همین احساس عاطفی در موفقیت های سیاسی وی بی تاثیر نبوده است تا جایی که هوک با چهاردوره نخست وزیری استرالیا رکوردار تصدی این سمت در استرالیاست.

ddd

همراهان عرفات بارها صدای بلند گریه های وی در« برج ابی حیدر» را به گوش خود شنیده بودند

 سیاستمداران خاورمیانه نیز دست کمی از همتایان غربی و شرقی خود نداشته اند و در این میان« ياسر عرفات » معروف به «ابو عمار» گوی سبقت را از دیگران ربوده است تا جایی که بسیاری معتقد ند؛ همین طبع احساساتی و خونگرم در علاقه شدید فلسطینیان به وی بی تاثیر نبوده است . نزدیکان عرفات می گویند که بیشترین گریه های وی به زمانی برمی گردد که در لبنان بسر می برد و همراهان وی بارها صدای بلند گریه های وی در« برج ابی حیدر» (محل سکونت عرفات)را به گوش خود شنیده اند؛ جالب آنکه وی ابایی از مخفی نگه داشتن اشک های خود نداشته است و اگر در این لحظات کسی به سراغ وی می رفت او را به اتاق خود دعوت و از او می خواست که در کنارش بنشیند و اگر دل شکسته ای دارد در این گریستن ها همراهی اش کند.

گریه محمدخاتمی در برابر خبرنگاران به هنگام ثبت نام برای کاندیداتوری ریاست جمهوری (دولت هشتم)، گریه فواد سنیوره به هنگام جنگ 33 روزه لبنان که در حضور وزرا و خبرنگاران صورت گرفت و در میان گریه و فوران احساسات تاکید می کرد«لبنان زنده است» و مواردی از این دست کم نیستند؛ این اشک ها واحساسات -به زعم من – چیز غیر عادی نیستند و انسان به حکم انسان بودنش نمی تواند با در نظر داشتن موقعیت برجسته خود از هجوم احساساتی که او را بر می انگیزاند رهایی پیدا کند، لیکن این گریستن ها همچنانکه در مواردی صادقانه و ناشی از دردها و آلام فزاینده درونی است گاهی نیز در معادلات پیچیده و بی روح رسانه ای با احتساب سود و زیان تنها جلوه ای از تردستی سیاسی و رسانه ای است؛ چنانکه پس از گریستن هیلاری کلینتون در نیوهمشایر؛«ماریان یونگ»- از تصویربرداران با تجربه ای که با 64 سال سن در بسیاری از وقایع و رویدادهای مهم سیاسی ایالات متحده حضور داشته است – طی مصاحبه ای گفته بود: «من مثل مردم عادی به این نمایش مسخره سياستمداران نگاه نمی کنم، زیرا تجربه ام چنین اجازه ای را به من نمی دهد، من در چهره هیلاری دقیق شده بودم و دیدیم که چطور ده ثانیه پس از اشک ریختن های او، خبرنگاری از وی سوالی درباره انتخابات پرسید و هیلاری با جدیت تمام و بدون آنکه اثری از حالت هیجان زده چند ثانیه قبل در صدایش باشد به سوال او پاسخ داد… من خود یک زن هستم ویقین دارم که کارگردان این نمایش بیل کلینتون بود زیرا دست کم او در زمینه ذخیره اشک و بکارگیری آن در برابر دوربین، آدم بی تجربه ای نیست كما اينكه بيشتر سياستمداران هم با چنين پيش زمينه اي جلوي مردم گريه مي كنند»!!

ببین چسان ایستاده ام بر تباهی خود خاسته ام!

Posted نوامبر 9, 2009 by maslub
Categories: شعر

چه دردها که در آشیانه های آرمیده بر اندامم

لانه کرده است

چه خاطرات باران زده ای بر این تنه خشک و ترک خورده ام

وارونه و آویزان است!

در میان بلورهای ناموزون و روبه افول

ودر میان ساق های لاغر این شاخه های روسپی مانند

درجستجوی کدام سبزینه ازدست رفته ام؟

در انتظار کدام باد بارورم؟

به اتکای کدام ریشه هوسران، که خاک را به همخوابگی خوانده است؟

آه، چه آسوده ام از نداشتنی ها

چه رها از تعلقاتی که بوی خاک و کرم بدهد

ببین چسان ایستاده ام بر تباهی خود خاسته ام!

ببین چگونه هستی را به ریشخند گرفته ام!

در من نگر!

آوخ !

این بلندای فروریخته ای است                                                                                                                    

که دردور دست

پرنده ها را می بیند              

که بی اعتنا به این همه گذشته ی تهی

اما پر شاخ و برگ!

بی خانمانی را مویه می کنند و بال

به آن آینده ای می گشایند

که شاید

چیزی

جز انبوهی سبز من و تو

یا درهم تنیدگی زمین و اندام هایم باشد

شاید چیزی باشد از جنس آن خنکای سکرآوری

که یک مرد برهنه را

با یاد عشقبازی ممنوعه اش

جسور و سرخوش

به تقدیس اولین وزش آرام یک نسیم سرگردان می کشاند

یا چیزی از جنس آن فاحشه ی ناشناسی که

در منظومه جاودان یک زاهد گوشه گیر

همواره انکار شده است!             

                                                                                                                                                              4506654-lg                                                      

  تهران- پاییزهشتادو هشت